آن‌جا ترانه‌‌های کردی-آذری را گوش می‌دهی و باز هم گوش می‌دهی؛

و تعجب می‌کنی که این موسیقی زیبا با تلفیقی از آهنگ‌ها و نواهای دو قوم، چگونه تا درون استخوان‌های تو جذب می‌شود؛

و حیران می‌شوی آن جا که سوز و پیچش نواهای آذری با موسیقی تند و شاد کردی، ترانه واحدی را می‌سازد.

وارد نقده شده‌ای.

این شهر را چگونه باید توصیف کنی؟

شاید سالیان سال وقتی دخترها و پسرهای کرد و آذری این شهر به هم دل می‌باختند و کودکان کرد – آذری به دنیا می‌آوردند، شاید زمانی که مادرهای این دیار ترانه‌های دو قوم را با دو زبان به هم می‌آمیختند و لالایی‌های خود را با دو زبان به گوش کودکان خود نجوا می‌کردند، می‌توانستی چهره این شهر را به خوبی توصیف کنی و مثل حالا این‌چنین در وصف آن سردرگم نمی‌ماندی.

به یاد این بیت از غزلیات مولوی می‌افتم که:

تارهای چنگ را مانیم ما

چونک در سازیم زیر و بم زنیم

اما قهرمانان کوه‌نوردی، ثروت‌های این آبادی و نماد این سرزمین هستند، آنها که اسم این شهر کوچک را تا دوردست‌ها برده‌اند، شاید آنها یاری‌گر ما در وصف این شهر باشند.

محمد اوراز زاده پدر و مادر کرد و آذری، در بلندای سرسبز آن خوابیده است.

از بالای مزار او می‌توانی مناظر یک‌پارچه سبز نقده را تا دور‌دست‌ها تماشا کنی.

اما با به یاد آوردن نمای مزار قهرمان این شهر که سال ها سنگ قبر او شکسته ماند و داشتن یک سنگ نوشته خالی هم از او دریغ شد، متوجه می شوی که وصف این شهر با وصف مناظر زیبای آن تمام نخواهد شد.

حالا شاید بتوانی در خیال خود مقبره‌ای را ترسیم کنی که در اطراف آن مجتمع‌های فرهنگی و ورزشی بنا باشد و در روزهای تعطیل و مناسبت‌های مختلف میزبان گردشگران گردد.

اما از خیال که بیرون می‌آیی بی‌اراده به وصف حال می‌اندیشی؛ از تاریخ حادثه گاشربروم تا سال ها مزار این قهرمان با پارچه ای قرمز پوشانده ماند و فکر می‌کنی با چه منطقی باید به دنبال علت‌ها بگردی.

«تا در بین این مردم زندگی نکرده‌ای منطق این زندگی سراسر کشمکش را درک نخواهی کرد»

این حرف را یک بستنی‌فروش کرد ساکن این شهر به من می‌گوید او معتقد است که شکستن سنگ قبر اوراز ناشی از کشمکش بین ساکنین کرد و آذری این شهر بود. اما چرایی  آن را نمی‌تواند توضیح دهد؛

می‌گوید حتا کودکان این وادی هم پاسخ این پرسش را خوب درک می‌کنند.

اما لابد اگر ورزش‌کاری صاحب‌نام شوی که هم آذری و هم کرد است، ناچار از مواجهه با این کشمکش هستی.

ترانه‌ها را فراموش می‌کنی و به دنبال چیز دیگری می‌گردی چیزی که این نگاه تیره را بشوید و با خود ببرد، چیزی که کمی روشنی ببخشد.

دیگری می گوید عوامل حکومت سعی کردند با شکستن سنگ قبر اوراز بین ترک و کرد تفرقه ایجاد کنند و من فکر می کنم هر چند حالا بعد از سال ها بالاخره سنگی که نوشته ای بر آن حک شده روی این قبر را پوشانده است، اما شاید برای رهگذران پارچه قرمز وضعیتی را نمایش می داد که وصف حال این شهر می توانست باشد.

باز به دنبال چیزی می گردی، چیزی که کمی بیشتر از ترانه التیام ببخشد کمی عینی‌تر …

اما باز هم ترانه‌ها را حس می‌کنی و باز هم ترانه‌ها را که تا مغز استخوانت فرو رفته است.

به او می‌گویم در این زمین‌های سرسبز و وسیع و در این سرزمین گل و گیاه که کوه‌های آن قهرمانانی چون اوراز را پرورده‌اند، بزرگانی زندگی می‌کنند که ده‌ها جوان چون اوراز را آموزش داده‌‌اند، فارغ از این فکر که خود متعلق به چه قوم و ملتی هستند؛

و اشاره من به مربی دنیا دیده این شهر است که مربی اوراز هم بوده و به دو زبان کردی و ترکی ترانه می خواند و ترانه های آذری او تو را به سال های دور کودکی می برد.

با همه این تیره روشنی ها و همه فضاهای بسته ای که گاهی در دنیای مجازی و از طرف کسانی که این دو تیرگی را پررنگ تر می خواهند و ترسیم می کنند، نقده می تواند شهری برای نشان دادن هم آمیختگی ترانه ها و نمایش صدای زنانه مادرها باشد که هیچ گاه چیزی جز صلح طلب نمی کنند.

اما به واقعیت که بر می گردی حتی سرسبزی تپه ای که اوراز در بالای آن خوابیده تا زیبایی منظره خانه هایی که در آن سوی شهر قرارگرفته اند، نمی تواند پارچه قرمز مزار اوراز را از خاطر تو ببرد.